خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





کابوس قتل صبر

    پارسال محرم در پستی نوشتم چراغ روضه را در وبلاگ هایتان روشن کنید و دوستانم را توصیه کردم به روضه نویسی در وبلاگ، که الحمدلله استقبال خوبی هم شد از این درخواست، اما امسال دیدم روضه نوشتن برای امام حسین علیه السلام در وبلاگ توفیقی می خواهد از جنس توفیق یاران حضرت سیدالشهداء علیه السلام که باید نخست آن نصیب شود  و بعد قلم برای نوشتن روضه به حرکت در آید.

    این نوشته را تقدیم می کنم به هر کسی که گذرش به این وبلاگ بیفتد و صفحه مانیتور و میز کارش به یک لحظه تبدیل شود به مجلس اباعبدالله الحسین علیه السلام.

    ***

    چشمان کبوتر از لای میله های قفس، دیده می شد که به بیرون زل زده بود، چهار نفر در چهارگوشه بیرون قفس نشسته بودند و با چاقوهای بلند و براق شان بازی می کردند.

    برق چاقوها، چشم کبوتر را می زد و سرش را کنار می کشید، وقتی با شتاب از لای میله ها داخل قفس فرو می شد تا کبوتر را زخمی کند.

    با اولین زخم، صدای خنده یکی از آن چهار نفر بلند شد و خون از روی گردن کبوتر بیرون جهید، محکم به دیواره قفس خورد و چاقویی دیگر، بالش را زخمی کرد.

    از ترس روی نوک پنجه ها، راه می رفت و بال هایش میله های دیواره قفس را خونی کرده بود.

    خس خس، به هم خوردن چاقو با میله های قفس و خنده آدم هایی که این کار تفریح همیشگی آن ها بود، هم کبوتر را وحشت زده می کرد و هم کودکی که از ترس گوشه اتاق کز کرده بود و بازی عموهایش را تماشا می کرد.

    کودک آن روز خیلی برای کبوتر گریه کرد وقتی دید وسط قفس دراز شده و خون دلمه بسته، رنگ سفید بال هایش را کبود کرده است.

    مادرش می گفت: این کار تفریح پدربزرگ هامان بوده است، که حیوانی را داخل قفس می انداختند و با زخم و زجر به کشتن اش می دادند. مادر می گفت: « به این کار « قتل صبر» می گویند و من هم از آن خیلی متنفرم ...» کودک هم از « قتل صبر » متنفر بود و این کلمه برایش یک کابوس تلخ شده بود.

    در بازی با بچه ها، وقتی این کلمه را از کسی می شنید وحشت وجودش را می گرفت، با او قهر می کرد، یاد کبوترهایی می افتاد که در داخل قفس سرگیجه می گرفتند و سرشان را به دیواره قفس می کوبیدند..

    آن روزهم که این کلمه به گوشش خورد، در حال و هوای خودش بود، وقتی با مادرش به سمت بازار شهر کوفه می رفت و دید عده ای در گوشه ای ایستاده اند و به صحبت های مرد جوانی گوش می کنند.

    مرد جوان سر و وضع آشفته ای داشت اینطور می نمود که درد جانکاهی را تحمل می کند. اما فریاد می زد تا صدایش همه جا را فرا بگیرد.

     هر از چند گاهی صدای همهمه از جمع بلند می شد و این باعث شد تا دستان مادر او را کشان کشان به سمت جمعیت ببرد...

    مادر به میان جمع خود را رساند و با زن روبنده داری که کنارش ایستاده بود، به صحبت مشغول شد، پسر، سرش را داخل جمعیت کرد، مرد جوان را دید که در یک بلندی ایستاده و دیگران او را تماشا می کردند.

    پاهای برهنه و زخمی مرد جوان نگاه خیره پسر را به خودش مشغول کرد ...  کلمات بریده بریده به گوشش می رسید، می گفت: « انا على بن الحسين المذبوح بشط الفرات من غير ذحل و لاترات ، انا ابن من انتهك حريمه و سلب نعيمه و انتهب ماله وسبى عياله ، انا ابن من قتل صبرا، فكفى بذلك فخرا...»

    از جملات مرد جوان چیزی نمی فهمید مثل بقیه سر می جنباند و گوش می کرد، تا  به این کلمه رسید « انا ابن من قتل صبرا»، من فرزند کسی هستم که به قتل صبر کشته شده است ... با این کلمه وحشت مثل برق وجودش را گرفت، به مرد جوان نگاه کرد، تجسم اینکه یک پدر را به قتل صبر بکشند برایش خیلی سخت بود، مثل کبوتر کابوس هایش سرش گیج رفت...

    پسر آن روز هم خیلی گریه کرد، وقتی با مادرش به خانه می رفت، به کبوتر فکر می کرد و به مرد جوانی که پدرش با قتل صبر کشته شده باشد...

     


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کبوتر ,بود، ,کلمه ,کرد، ,روضه ,خیلی ,علیه السلام ,جوان نگاه ,
    کابوس قتل صبر

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده